«بسیار یاد کردن از سختی های زندگی ، بردگی می آورد .»
ارد بزرگ
داستان
پیرمردی روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت
روزی اسب پیرمرد فرار کرد. همه ی همسایه ها برای دلداری به خانه ی پیرمرد آمدند و گفتند:
عجب شانس بدی داری که اسب فرار کرد!
پیرمرد جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟
همسایه ها با تعجب جواب دادند:
معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرانگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه ۲۰ اسب وحشی به خانه برگشت. این بارهمسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند . گفتند:
عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه ۲۰ اسب دیگر به خانه برگشت!
پیرمرد بار دیگر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟
فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب ها ی وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند:
عجب شانس بدی!
و کشاورز پیر گفت:
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:
خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه ی پیرمرد رفتند:
عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!و کشاورز پیر گفت:
از کجا می دانید که..........؟
مشکل دنیا این است که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالی
که دانایان سرشار از شک و تردیدند!/ برتراند راسل
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میبرد!
درد اور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم
بیشتر از افکارم به چشمهایت می ایند. تاسف بار است که باید لباس
هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.
(زنده یاد سیمین دانشور)
روز زن مبارک
داستان مار و قورباغه
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند تا اينكه قورباغهها عليه مارها به لك لكها شكایت كردند. لك لكها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغهها از اين حمايت شادمان شدند.
طولي نكشيد كه لك لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغهها
قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لك لكها كنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولي اين بار هم پای لك لكها شروع به خوردن قورباغهها كردند
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است.
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟
مردم را دریاب...
هرگز سازش نکن...
کسانی که سازش نمیکنند میمیرند،
اما مرگشان عین حیات و زندگیست...
آری، تو نیز میمیری،
اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود...
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند: آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد: برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دو ابزار مهم را در ایرلند در اختیار نداریم
خبرنگار سوال می کند: این دو ابزار چیست؟
چرچیل در پاسخ می گوید: اکثریت نادان و اقلیت خائن
داستانک
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ...
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...
راستی اگه لحظه دقیق شکستن شیشه عمر برامون مشخص بود؛
در این زمان باقیمانده چه کارها که نمی کردیم و چه کارها که می کردیم ؟
آدمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف میکنند که سر میروند
اما
کافی است کمی صبر کنی
بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند!
آدمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف میکنند که سر میروند
اما
کافی است کمی صبر کنی
بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند!
زندگی چیست
اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟
زندگی ذره ذره جان آدمی را می گیرد، اما خونش می افتد به گردن مرگ
از آنکه به تو نزدیک می شود دوری کن، سیل هر چه نزدیکتر می شود ویران کننده تر است
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....
کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من
زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک
برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق
بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی
چه دیر میفهمیم زندگی انروزهایی بود که زود سپری شدنشان را ارزو میکردیم
داستان مرد و زن
یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود.
مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزیون تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرد تقریبا بی هوش میشه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود.