تبليغاتX
جمله دونی جملات زیبا معرفی بهترین کتابها
هر چه از دست مي رود ، بگذار برود ... !
چيزي كه به التماس آلوده باشد را نمي خواهم ،
هر چه باشد ، حتي زندگي ...
( ارنستو چه گوارا )
برچسب‌ها: هر چه, بگذار, التماس, آلوده, حتي زندگي, ارنستو چه گوارا
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:15  توسط MMD  

در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل "تنهایی" مان


برچسب‌ها: زندگی, دل می بندیم, کسانی, شاید, تنهایی, جملات کوتاه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:20  توسط MMD  

       «بسیار یاد کردن از سختی های زندگی ، بردگی می آورد .»

ارد بزرگ


برچسب‌ها: بسیار, یاد کردن, بردگی, زندگی, سختی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:32  توسط MMD  

 داستان

پیرمردی روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت

روزی اسب پیرمرد فرار کرد. همه ی همسایه ها برای دلداری به خانه ی پیرمرد آمدند و گفتند:

عجب شانس بدی داری که اسب فرار کرد!

پیرمرد جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟

همسایه ها با تعجب جواب دادند:

معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرانگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه ۲۰ اسب وحشی به خانه برگشت. این بارهمسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند . گفتند:

عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه ۲۰ اسب دیگر به خانه برگشت!

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت :

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب ها ی وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند:

عجب شانس بدی!

و کشاورز پیر گفت:

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی من؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:

خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه ی پیرمرد رفتند:

عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!و کشاورز پیر گفت:

از کجا می دانید که..........؟
برچسب‌ها: داستان, بد شانسیه, کجا, می دانید, کشاورز, همسایه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:39  توسط MMD  

 

مشکل دنیا این است که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالی
که دانایان سرشار از شک و تردیدند!/ برتراند راسل

 


برچسب‌ها: برتراند راسل, دنیا, احمق, دانایان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:50  توسط MMD  

 

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میبرد!

درد اور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم

بیشتر از افکارم به چشمهایت می ایند. تاسف بار است که باید لباس

هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.

(زنده یاد سیمین دانشور)

روز زن مبارک


برچسب‌ها: جملات زیبا برای روز زن, جملات زیبا از سیمین دانشور, روز زن مبارک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:27  توسط MMD  

داستانک

 

داستان مار و قورباغه

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند. لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند.

طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند ولي اين بار هم پای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟

از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟


برچسب‌ها: داستان, نابساماني, غمگین, گرسنه, دنیا, دشمنان, شكايت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:13  توسط MMD  

 

مردم را دریاب...
هرگز سازش نکن...
کسانی که سازش نمیکنند میمیرند،
اما مرگشان عین حیات و زندگیست...
آری، تو نیز میمیری،
اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود...

"ارنستو چه گوارا
برچسب‌ها: ارنستو چه گوارا, مردم, سازش, مرگ, چهره
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:54  توسط MMD  

مصاحبه با وینستون چرچیل

 

اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند: آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد: برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دو ابزار مهم را در ایرلند در اختیار نداریم

خبرنگار سوال می کند: این دو ابزار چیست؟

چرچیل در پاسخ می گوید: اکثریت نادان و اقلیت خائن

 


برچسب‌ها: مصاحبه, وینستون, چرچیل, نخست وزیر, تامل, مهم, خبرنگار, نادان, خائن
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:26  توسط MMD  

 

 داستانک

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ...
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر
داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...


راستی اگه لحظه دقیق شکستن شیشه عمر برامون مشخص بود؛
در این زمان باقیمانده چه کارها که نمی کردیم و چه کارها که می کردیم ؟

 


برچسب‌ها: داستان, مردن, دکتر, خارج, خدا کریمه, شیشه, زمان
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:23  توسط MMD  

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
(ژان دلابرویه)



برچسب‌ها: ژان دلابرویه, بزرگ‌ترین, مصیبت, انسان, شعور, خاموش, سواد
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:10  توسط MMD  


آدمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف میکنند که سر میروند
اما
کافی است کمی صبر کنی

بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند!


برچسب‌ها: آدمی, مثل, قرص جوشان, غلیان, صبر کردن, کمتر, آب, لیوان
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:58  توسط MMD  

افسوس زیر گنبد کبود همیشه یکی بود یکی نبود


برچسب‌ها: افسوس, گنبد کبود
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:59  توسط MMD  

اصلاح فکر
زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست



برچسب‌ها: جمله دونی, اصلاح فکر, شریعتی, حجاب, لباس زن, فکر زن روز, برازنده
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:27  توسط MMD  

آدمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف میکنند که سر میروند
اما
کافی است کمی صبر کنی

بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند!


برچسب‌ها: جمله دونی, ادمی, صبر کردن, نصف
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:37  توسط MMD  

زندگی چیست

 اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟


برچسب‌ها: جمله دونی, زندگی چیست, خنده, گریه, مرگ, عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:11  توسط MMD  

زندگی ذره ذره جان آدمی را می گیرد، اما خونش می افتد به گردن مرگ


برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, زندگی, ادمی, مرگ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:25  توسط MMD  

خاک تنها دوستی است که تو را نسنجیده در آغوش می کشد


برچسب‌ها: جمله دونی, خاک, دوستی, تنهایی, اغوش
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:24  توسط MMD  

 

از آنکه به تو نزدیک می شود دوری کن، سیل هر چه نزدیکتر می شود ویران کننده تر است


برچسب‌ها: نزدیکی, ویرانی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:30  توسط MMD  

در زندگی روی هیچکس جز ماشین حساب حساب نکن
برچسب‌ها: جملات زیبا جمله دونی ماشین, حساب کتاب, زندگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:28  توسط MMD  

بدبختی انسان از جهل نیست از تنبلی است. دیل کارنگی
برچسب‌ها: جمله دونی جملات کوتاه از دیل کارنگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:7  توسط MMD  

پیرمرد کشاورزی برای پسرش در زندان نامه نوشت:"پسرم،توانایی شخم زدن را ندارم،کمکم کن"
پسر در جواب نوشت:"پدرجان!به هیچ عنوان به زمین دست نزن،چون جنازه ی شخصی که من کشتم در آنجا خاک شده!!"
همان شب چند تیم تجسس رفتن به خونه ی پیرمرد و تمام زمین ش را به دنبال جنازه زیر و رو کردن ولی پس از ساعت ها جست وجو دست خالی خانه را ترک کردند...
صبح روز بعد پسر برای پدرش نامه ای نوشت:"پدرجان!امیدوارم از شخم زمین راضی باشید

برچسب‌ها: داستانک, داستان زیبا پیرمرد, شخم زدن, پسری در زندان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 18:30  توسط MMD  

به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن، و به هیچکس بدی نکن. شکسپیر



برچسب‌ها: جمله دونی, جملات زیبا عاشقانه از شکسپیر
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:4  توسط MMD  

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی


برچسب‌ها: جمله دونی جملات زیبا, کوروش کبیر, عاشق
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:19  توسط MMD  

به آنچه گذشت...
آنچه شكست...
آنچه ريخت...
حسرت نخور
زندگي اگر زيبا بود باگريه شروع نمي شد...
برچسب‌ها: جمله دونی
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:44  توسط MMD  

 
افــســوس هـــرچه ســعــــی کـــــردم مــردم بـفـهـمـنـد ، فـــقــط خــنــدیـــدنـــد . . . ( ( چــارلـــــی چــاپــلــیــن ) )
برچسب‌ها: جمله دونی جملات کوتاه زیبا, جملات زیبا از چارلی چاپلین
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:52  توسط MMD  

چه دیر میفهمیم زندگی انروزهایی بود که زود سپری شدنشان را ارزو میکردیم


برچسب‌ها: جمله دونی, زندگی, ارزو
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 17:0  توسط MMD  

در روزگاری که لبخند آدم ها به خاطر شکست توست برخیز تا بگریند....
برچسب‌ها: جمله دونی جملات کوتاه زیبا جملات زیبا از چرچیل
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 12:50  توسط MMD  

افسوس که جوان نمی داند وپیر نمی تواند. محمد حجازی



برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا حکیمانه, جمله دونی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 14:1  توسط MMD  

داستان مرد و زن

یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!

مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود.

مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعد، مرد داشت تلویزیون تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرد تقریبا بی هوش میشه.

مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟

زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود.


برچسب‌ها: داستان بسیار زیبای مرد و زن
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط MMD